حمد الله مستوفى قزوينى
289
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
يكى گفت : « آنرا كه نسترد هم * سزد گر دعاگويى از بيش و كم » بپذرفت سيّد سخن تا سهبار * دعا كردشان پس بَرِ كردگار از آن پس به شهر مدينه كشيد * در آن جايگه چندگاه آرميد ز مكّه يكى نامِ او بو بصير « 1 » * بَرِ مصطفى رفت و شد دينپذير 6140 قريشى دو تن را بَرِ مصطفى * فرستاد تا آردش بازِجا پيمبر مر او را بديشان سپرد * قريشى روان گشت و او را ببُرد « 2 » مسلمان از ايشان يكى خواست تيغ * چو بستد ، بر او زد ز كين بىدريغ تبه گشت كافر دگر يك چو باد * گريزان به پيش نبى رُو نهاد بيامد هميدون برش بو بصير « 3 » * نبى گفت : « بد كردهاى خيرهخير 6145 كسى را كه من داده بودم امان * چرا بر سر آوردى اكنون زمان ؟ » بگفتا : « چو زين حدّ شاهى برون * شدم ، نيست تاوان به من بر ز خون نه اين دو تبهكار از آن انجمن * اگر ده بُدندى ، نرستى ز من » نبى گفت : « اگر چون توام ياوران * بُدندى ، چه باكم از آن كافران ؟ » چنين داد پاسخ به دو بو بصير : « 4 » * « چو خود ياورت آورم بىنظير » 6150 برفت از مدينه به درياكنار * گرفت اندر آنجا به ديهى قرار به مكّه هر آن كو مُسُلمان بُدند * يكايك به نزديكى او شُدند چنين تا كه پانصد تن از مكّيان * به نزديك او گِرد گشت آن زمان زدندى در آن ره رهِ كاروان * كه از مكّه بودى به جايى روان از ايشان به تنگ آمدند مكّيان * به هركس رسيدى از ايشان زيان 6155 فرستاد مكّى بَرِ مُصطفى * كه : « نزديكِ خود خوان مرآن قوم را كه داديمشان اندراين زينهار * در اين كار پيمان شُمر برقرار » پيمبر فرستاد و خواندش به پيش * برستند از دستبردش قريش
--> ( 1 ) ( ب 6139 ) . در اصل : بو نضير ؛ ابو بصير ، عتبة بن أسيد . ( 2 ) ( ب 6141 ) . در اصل : او را نبرد . ( 3 ) ( ب 6144 ) . در اصل : بو نضير . ( 4 ) ( ب 6149 ) . در اصل : بو نضير .